باغ نگاه

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

 

!!!!

شب بود
و هوا هم خيلي خوب بود! تو چله تابستون،‌ باد خنک شبانه کوهستان گونه هاشو نوازش ميکرد
موهاي آشفتشو با دستهاش آروم کرد و شيشه اتومبيلش رو بالا کشيد که به عشق بازي باد و موهاي همسفرش خاتمه بده
براي اولين بار بود که با هم همسفر شده بودن
پسرک نيم نگاهي به دخترکي که کنارش رو صندلي کمک راننده نشسته بود انداخت
چشماي قشنگشو بسته بود و تابش مهتاب روي صورت لطيفش اونو شبيه پري شهر قصه ها کرده بود
لبخند زيبايي روي لبهاي خوش ترکيبش نشسته بود که حاکي از رضايت و آرامش اون بود
به سختي چشماي بي قرارش رو از صورت معشوقش گرفت و به جاده دوخت
حالا ديگه تقريبا به مقصد رسيده بودند
با ايستادن ماشين دخترک چشم عسلي هم چشماشو باز کرد و متوجه پايان عمر کوتاه سفر شد
ـ پاشو! پاشو عروسک قشنگ من
ـ پاشو دلبرکم که امشبي را که در آنيم غنيمت شمريم! شايد اي جان!‌ نرسيم به فرداي دگر
دخترک لبخندي زد و از ماشين پياده شد و با هم وارد ويلا شدن
امشب اولين شب با هم بودنشون بود
اولين شبي که تا صبح با هم بودن و اين هميشه بزرگترين آرزوي اونا بود
چند وقتي بود که براي با هم بودن با خانوادهاشون مي جنگيدن و بعد از کلي جار و جنجال و به نتيجه نرسيدن، بالاخره دخترک راضي شد که پيشنهاد پسرک رو بپذيره و حالا اونا به دور از چشم خونواده هاشون ميتونن در کنار هم باشن! حتي شده براي ۱ شب
دخترک مانتو و روسريشو در مياره و ميره کنار پنجره! با اون هيکل ظريف و لوندي که داره کنار پنجره اي رو به کوهاي بلند که مهتاب سعي در داخل آمدن داره چقدر هوس انگيز به نظر مي رسه
و پسرک از پشت، تمام اندام عشقش رو بادقت بررسي ميکنه و قند توي دلش آب ميشه که بالاخره به مرادش ميرسه امشب
آروم نزديک دخترک ميشه و دستاشو دور کمرش حلقه ميکنه و در گوشش ميگه
تو منو ديوونه خودت کردي فرشته ناجي من! عروسک من!‌ ماه من!‌ عشق من! همه زندگي من
به اندازه تمام ستارهايي که امشب تو آسمونه دوستت دارم عزيزم
و گونه هاي دخترک را مي بوسد
دخترک هم بر مي گرده و دستهاشو به گردن پسرک آويز مي کنه و مجنون روياهاشو کاملا در آغوش مي گيره و ميگه: منم همينطور! خيلي دوستت دارم
و آروم آروم ميرن رو تخت خواب و آماده ميشن تا به دور از هر حصار و مانعي سلولهاي بدن همديگه رو لمس و عطر تنشون رو با تمام وجود حس کنن
ناگهان دخترک انگار که چيزي به يادش امده باشه از رختخواب بلند ميشه و دوباره ميره کنار پنجره
دستي به موهاي خرمايي بلندش که روي سينه هاشو پوشونده ميکشه و با کمي اضطراب ميگه
من ميترسم عزيزم! دلم شور ميزنه
پسرک که انتظار همچين حرکتي رو از دخترک نداشت بلند ميشه با همون لحن آروم ميگه
نترس خوشگلکم! برگرد به رختخواب! معجزه عشق همه چيزو درست ميکنه
امشب دريچه اي جديد به رومون باز ميشه و من و تو تبديل به ما ميشيم
اين قصه و افسانه نيست عزيزم! عشق يه حقيقته! اينو مطمئن باش
نور مهتاب زيبايي خاصي به چشمان پسرک داده! چند ثانيه اي به چشمان هم خيره مي مونن و بعد از چند ثانيه سکوت، دخترک که انگار چشمان پسرک جادوش کرده دوباره برميگرده به رختخواب و اينبار خودشو در آغوش پسرک رها ميکنه و چشماشو ميبنده تا به اوج لذت و آرامش برسه و خودشو اينبار در نه درکنار عشقش! بلکه در وجودش ببينه و ما شدن رو تجربه کنه
حتي براي ۱ شب

!!!

زني هنگام بيرون آمدن از خانه ، سه پيرمرد با ريش هاي بلند و سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم ، اما بايد گرسنه باشيد.لطفا بياييد تو چيزي بخوريد آنها پرسيدند :آيا همسرت در خانه است؟زن گفت نه. آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم

غروب ، وقتي مرد به خانه آمد ، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت:برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.اما آنها گفتند:ما نمي توانيم با همديگر وارد خانه بشويم . زن پرسيد:چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد،گفت:اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت:اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.

زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد. گفت:چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست.ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود گفت:عزيزم!چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟

دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرف هاي آنها گوش مي داد،نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت:بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم،پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.

زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت:آنکه نامش عشق است،بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت دو پيرمرد ديگر هم به دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت:من فقط عشق را دعوت کردم،شما چرا مي آييد؟

اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند:اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد،دو تاي ديگر بيرون مي ماندند،اما شما عشق را دعوت کرديد،هر کجا او برود،ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد،ثروت و موفقيت هم هست!

چشمام

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .
اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.
دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم
يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.
بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مواظب چشمايه من باش

( داستان عشقولانه )

دوست دارم که.....

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ 

اولین عشق

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

- - - - - - - - - - - - - -

داستان این دفعه وبلاگ ، توسط خانم مرجان کشاورزی نوشته شده بود و کار خود من نبود  . زیبایی این داستان به حدی بود که تصمیم گرفتم آن را برای پست این دفعه انتخاب کنم .

حضرت علی (ع) میفرمایند : با هوی و هوس خود بجنگید ، همان طور که با دشمن خود میجنگید .

بعد از رفتنت...

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
 تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
 دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
 و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد ....
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

داشتان عشقولانه به دو زبان فارسی و انگلیسی

ONCE UPON A TIME in a north of America , in a filed a flock of goats live ! In this flock , there

were a young billy goat & a nanny goat ! One day they felt that they fell in love & couldn't live

without eachother ! They decided to leave a flock & live together . So they got married & leave

                                                                                       . the flock & went to another field

THEY had a difficult life & they couldn't found enough food . So both of them became scrawny .

ONE day when nanny gaot was sick , billy goat decided to came back to the field , where a flock

of goat lived , & asked them for help . He went by pass , because he wanted to came back soon

                ! BUT unfortunatly when he came back , he saw the corpse of his wife & he shocked

NOW after 20 years of that event , he always watches his wife's photo & remembers their love,

                                                                                                    .he keeps it at his billfold

                       . BILLY GOAT now looks so tatty , but loves nanny goat yet & never got married

                                                                                                  !!!!   WHAT a nice love

یکی بود یکی نبود . توی یه مزرعه توی شمال امریکا ، یه گله بز زندگی می کردند . توی این گله یه آقا بزه و یه خانم بزه بود . یه روز اونا احساس کردند که عاشق همدیگه شدند و نمی توونن بدون همدیگه زندگی کنن ! اونها تصمیم گرفتند که مزرعه رو ترک کنند و با همدیگه زندگی کنن . اونا با هم ازدواج کردند و به یه مزرعه ی دیگه رفتند .

اونا زندگی سختی داشتند ، غذای کافی برای خوردن نداشتند و هر دوی اونا لاغر و استخوونی شده بودن . یه روز که خانم بزه مریض بود ، آقا بزه تصمیم گرفت که به مزرعه ی قبلی ، جایی که گله ی بزها زندگی می کردن بره و از اونا درخواست کمک کنه !
آقا بزه از میان بر میره تا زودتر به مزرعه برسه و زود پیش خانم بزی برگرده . اما متاسفانه وقتی آقا بزه برگشت ، جسد خانم بزی رو دید و شکه شد !!!

حالا بعد از ۲۰ سال از اون ماجرا ، آقا بزی همیشه به عکس خانم بزی نگاه میکنه و عشقشون رو به یاد میاره . آقا بزی عکس خانم بزی رو توی کیف جیبیش نگه داشته .
آقا بزی حالا خیلی شکسته به نظر می رسه ، اما اون هنوز خانم بزی رو دوست داره و بعد از اون هرگز ازدواج نکرد !!!

چه عشق زیبایی !!!!!!!!!!!!

داستان عشقولانه مرد و زن با موتور سیکلت

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.

 زن جوان: يواش تر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!

زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.

 زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواش تر بروني. مرد جوان: مرا محکم بگير .

زن جوان: خوب، حالا مي شه يواش تر بروني؟مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان اوبشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

داستان پیر مرد و دختر جوان

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود. دختری جوان ،
رو یروی او ، چشم از گلها بر نمیداشت. وقتی به ایستگاه رسیدند ، پیرمرد بلند شد و دسته گل را به دختر داد و گفت: ((میدانم از این گلها خوشت آمده ، به زنم میگویم ، دادمشان به تو . گمانم او هم خوشحال میشود.))
دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پائین می رفت و
وارد قبرستان کوچک شهر میشد.

داستان ..:: تو كه رفتي همه چي تموم شده خنده اين روزا برام حروم شده ::..

به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم ؛

به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر صاف که بشه زشتی ها و زیباییهامونو توی دل هم ببینیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم؛
به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه ؛
به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم
.

تا اینکه یه روز اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که چرا ؟

به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی ؛ به زبون آوردم سخته
به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم ؛ به زبون آوردم که مگه

میشه به یادت نبود

به زبون آوردی که قول دادی محکم باشی ؛ به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود
به زبون آوردی که دیگه نمیشه . دیگه وقتشه از هم دور بشیم ؛ به زبون آوردم که

هیچ وقت یادت از من دور نمیشه

به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه ؛ به زبون آوردم که اگه تو میخوای من چیکاره ام
به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی ؛ به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی

نگات کردم ؛ نگام کردی

سکوت کردم ؛ سکوت کردی
لبخند زدم ؛ لبخند زدی
گفتی پس برم ؟
هیچی نگفتم
گفتی حرفی نداری ؛ نمیخوای چیزی بگی . حرف آخر ؟
گفتم دوستت دارم
.
گفتم تو چی حرفی نداری ؟

هیچی نگفتی
گفتم دوستم داری ؟
گفتی نه
.
لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...

با نگاهم پرسیدم : همین ؟ و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره .

هردو یک نفس عمیق کشیدیم تا بگیم میتونیم . تا بگیم محکمیم . دستامون، نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم...

نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمیدونستم که چشمای تو هم خیس شده بودندوقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی

و تازه فهمیدیم ما با هم و برای هم گریه کرده بودیم ...

داستان دو خط موازی و دو خط متقاطع

همون روز که اون پسر داشت اون دوتا خط موازی رو میکشید یه پسر دیگه چندتا نیمکت اونور تر روی تیکه کاغذی که کهنه و پاره پوره بود دو تا خط متقاطع رو میکشید.
که یه دفعه معلم گفت که دو تا خط موازی هیچ وقت به هم نمیرسند.....
کلاس تموم شد و همه رفتند آره همه...........
اون پسر هم کاغذشو انداخته بود پایین و دویده بود که بره خونه
همه جا ساکت بود بعد چند دیقه یه صدایی اومد آره همون دوتا خط بودن دو تا خط متقاطع خیلی خوشحال بودن چون عاشق هم بودن هر چند روی یه کاغذ داغون کشیده شده بودن ولی خوشحال بودن به خاطر عشق پاکی که داشتن برای زندگی که در پیش داشتن.........
آره اونا بعد اولین برخور د واقعا عاشق هم شده بودن و فکر میکردن که به هم میرسیدن آخه هیچ کس نگفته بود دوخط متقاطع همدیگرو قطع نمیکنن اونا تصمیم گرفتن از روی کاغذ برن بیرون تا یه جای زیبا و آرام زندگی کنن آره عشقشون لیاقت اونو داشت یه جای قشنگتر از اون کاغذ بمونه یه جای بزرگتر اونا به انی امید به هم گفتن پس حرکت کنیم تا زودتر به هم برسیم پس هر دوتاشون حرکت کردن واز کاغذ خارج شدن.................

باور کردنی نبود هر چی بیشتر حرکت میکردن از هم دور تر میشدن به راهشون ادامه دادن تا شاید دوباره به هم نزدیک بشن ولی نه همین طور دور و دور تر میشدن دیگه صدای هم رو هم نمیشنیدن ولی راه برگشتی نبود وقتی خطی کشیده میشه دیگه نمیشه پاکش کرد.
اشک تو چشمای جفتشون جم شد ای کاش برون نمی رفتن از او کاغذ دیگه همدیگرو هم نمی دیدن یکی از خطها باتمام وجود داد زد که به راهمون ادامه بدیم شاید به هم به هم برسیم پس اوندوتا به راهشون ادامه دادن رفتن و رفتن دیگه به اندازه یه دنیا از هم فاصله گرفته بودن ولی همین طور ادامه میدادن...........................
خواستم برم وبهشون بگه که شما هیچ وقت به هم نمی رسین آره فقط همون یه بار میتونستین عشقو درک کنین میخواستم بگم این بازی, بازی روزگار........................
که به خودم گفتم نه...... آخه اون دوتا دیگه چیزی بجز امید ندارن بی انصاف همینو هم میخوای ازشون بگیری
اون دوتا به امید دیدن دوباره ی همدیگه به راهشون ادامه دادن................. منم امیدارم یه روزی به هم برسن با اینکه میدونم که ...................

بعد از رفتنت

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
 تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
 دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
 و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد ....
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

داستان عشقولانه و اما عشق

  و اما عشق

 

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود . فضيلت ها وتباهی هادر همه جا            شناور بودند. آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضايل و تباهی ها دورهم جمع             شدند خسته تر و کسل تراز هميشه !!

ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :(بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم باشک.)همه از اين پيشنهادشاد شدندو          ديوانگی فورآ فرياد زد من چشم ميگذارم من چشم ميگذارم .

 

واز آنجايی که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگرده همه قبول کردند اوچشم بگذارد وبه              دنبال آنها بگردد.

ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع به شمردن کرد1...2...3

 

همه رفتند تا جايی پنهان شوند. لطافت , خود را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت , داخل انبوهی از             زباله پنهان شد. اصالت , در ميان ابرها مخفی شد. هوس , به مرکز زمين رفت.                                     طمع , داخل کيسه ای که خودش دوخته بود رفت . و ديوانگی مشغول شمردن بود,79...80...81

 

همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود ونمی توانست تصميم بگيرد. در همين حال               ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد 95...96...97. هنگامی که ديوانگی به100 رسيد عشق پريد               و در بين يک بوته گل رز پنهان شد. ديوانگی فرياد زد دارم ميام و اولين کسی که پيدا کرد تنبلی                    بود وسپس لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته درياچه , هوس در مرکز زمين ,                   يکی يکی همه را پيدا کرد به جزعشق .او از يافتن عشق نااميد شده بود.

حسادت درگوشهايش زمزمه کرد:تو فقط بايدعشق را پيدا کنی واوپشت بوته گل رزاست.

ديوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهيجان زياد ان رادر بوته گل رز فرو کرد

ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد,عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت                خود راپوشانده بود از ميان انگشتانش قطرات خون جاری بود. شاخه به چشمان عشق فرو رفته                     بود و او نمی توانست جايی را ببيند. او کور شده بود. ديوانگی گفت:(ای وای من چه کردم من چه                   کردم, چگونه ميتوانم تورا درمان کنم؟)

عشق پاسخ داد:(تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی , راهنمای من شو.) 

و اينگونه بود که عشق کور شد وديوانگی همواره همراه اون

اولین عشق

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

- - - - - - - - - - - - - -

داستان این دفعه وبلاگ ، توسط خانم مرجان کشاورزی نوشته شده بود و کار خود من نبود  . زیبایی این داستان به حدی بود که تصمیم گرفتم آن را برای پست این دفعه انتخاب کنم .

حضرت علی (ع) میفرمایند : با هوی و هوس خود بجنگید ، همان طور که با دشمن خود میجنگید .

داستان قانون عشق

قانون عشق

ساعت یک نیمه شب پنج‌شنبه شب بود.
داشتیم از میهمانی شام برمی‌گشتیم.
صدای بوق‌بوق ماشین‌ها ما را متوجه ماشین‌عروس کرد.
مامان طبق معمول شروع کرد:
”الهی که خوشبخت بشین، الهی که به پای هم پیر بشین،
الهی که همیشه تو زندگی یار و یاور هم باشین...“
گفتم: ”مامان‌جون اگه اینا می‌دونستن که شما این‌قدر براشون دعا می‌کنین،
ما رو هم برای عروسی دعوت می‌کردن!“
مامان خندید و هیچی نگفت.
ماشین عروس به راه خود ادامه داد ولی ما به خیابان سمت راست پیچیدیم.
کمی بعد به بیمارستانی رسیدیم. باز مامان شروع کرد:
”خدایا ایشالا این مریضا همین الان شفا پیدا کنن،
العجل، العجل، العجل، الساعه، الساعه، الساعه...“
دوباره گفتم: ”مامان، اگه خانواده این مریضا می‌دونستن این‌قدر برای شفای اونا دعا می‌کنین،
ماها رو هم برای سفره ابوالفضل دعوت می‌کردن!“
دوباره مامان هیچی نگفت، فقط خندید.
توی خیابان بعدی که پیچیدیم نه عروسی بود و نه بیمارستانی.
ولی دیدم باز مامان زیر لب دارد یک چیزهائی می‌گوید.
به دور و برم نگاه کردم داشتیم از جلوی یک پارک رد می‌شدیم.
پرسیدم: ”مامان چی دارین می‌گین؟“
مامان همین‌طور که داشت زیر لب ورد می‌خوند جواب داد:
”دارم برای درختا و گلا دعا می‌کنم که سالم باشن.
هم دنیا رو قشنگ‌تر کنن و هم برامون اکسیژن بسازن!“
گفتم: ”مامان اگه درختا می‌دونستن براشون دعا می‌کنی
یه بسته بزرگ اکسیژن از تو پنجره آشپزخونه براتون می‌فرستادن!“
یادم آمد که مامان همیشه موقع سال تحویل برای کره زمین و همه موجودات عالم دعا می‌کند
که سال خوبی داشته باشند و سالم و سرحال بمانند.
ما به او می‌گوئیم شما شده‌اید پاپ اعظم که برای صلح جهان دعا می‌کند!
یک بار مامان گفت اگر هر کدام از ما بتوانیم صلح و آرامش را در درون وجود خودمان تجربه کنیم،
آن‌وقت می‌توانیم تصویری از کره زمین که سرشار از صلح و دوستی و برابری باشد، داشته باشیم.
او گفت مهم نیست که الان کره زمین چه شرایطی را از سر می‌گذراند،
کاری که ما باید بکنیم این است که اول درون خودمان خورشیدی از عشق و دوستی تصور کنیم
و بعد مرتب شعاع انوار این خورشید را گسترده‌تر کنیم تا تمام دنیا را فرا بگیرد.
این کار به ایجاد صلح در زمین کمک بزرگی می‌کند.
از حرف‌های مامان خوشم آمد.
من هم سعی کردم که خورشیدی تابان و فروزان در قلب خودم تصور کنم که
با هر ضربان، گرما و عشق را به تمام سلول‌های من می‌فرستد!
واقعاً هم از وقتی که این کار را کرد‌ه‌ام احساس می‌کنم انرژی بیشتری دارم.
وقتی هم که با کسی برخورد می‌کنم سریعاً با من هم‌دل و همنوا می‌شود.
فکر می‌کنم از نور این خورشید بر او تابیده شده است!
راستش بدون این‌که از مامان اجازه بگیرم، این مطلب را به دوستانم هم گفته‌ام
و حالا وقتی به هم می‌رسیم از هم می‌پرسیم: ”راستی خورشیدت چه‌ طوره؟“
من که جواب می‌دهم: ”گرم و عاشقانه به همه جا می‌تابه!“
خدا را شکر که من دشمن ندارم، ولی فکر می‌کنم که
اگر هم داشتم نور خورشیدم می‌توانست یخ روابط ما را ذوب کند و تبدیل به دوستان صمیمی شویم.
یک بار مامان به من گفت: ”عزیزم یادت باشه والاترین و قدرتمندترین قانون زندگی، قانون عشقه!“
بعد ادامه داد: ”بهتره به جای همه قانون‌ها، قانون عشق رو در همه‌جا اجرا کنیم.
اون‌وقت دنیائی خواهیم داشت که همه گرسنه‌ها سیر می‌شن،
همه شهرها آباد و سبز و خرم و پاکیزه می‌شن و همه کینه‌ها از دل‌ها پاک می‌شه.“
من هم به شما پیشنهاد می‌کنم هر وقت خبری راجع‌به جنگ و درگیری‌ها شنیدید،
پرتوئی از نور خورشید قلبتان را به سمت آن بفرستید
و مطمئن باشید با این کار به گسترش امنیت، صلح، آرامش و برکت جهان کمک کرده‌اید.
من هم الان دارم برای مادربزرگ و پدربزرگم که یک مامان با احساس برای من ساخته‌اند فاتحه می‌خوانم.
کسی چه می‌داند، شاید پاپ اعظم بعدی، من باشم!

داستان دختر و مادر

دختري به مادر گفت: مادرم عشق چيست؟
مادر اندکي رفت به فکربا نگاهي پرمِهر گفت: دخترم
عشق؛ فرياد شقايق هاست.
عشق؛ بازگشت پرستوهاست.
عشق؛ نويد تَداوم است.
مادرم عشق؛ تپش قلب آدمي تنهاست.
عشق؛ عروس حِجله تنهايي انسانهاست.
عشق؛ سرخي گونه هاي آدمي رسوا است.
دخترم تو چه مي داني عشق؛ لذت انسان بودن است.
تو نمي داني عشق؛ نغمه هاي قلب قناري ها است.
راستي دخترم تو چرا پرسيدي؟
دخترک با گونه هاي سرخ با کمي لبخند گفت:
آخر پسر همسايه با نگاهي عاشقانه گفت: دوستت دارم.
بي درنگ مادر ياد بي مهري شوهر افتاد .
ياد آن سيلي سرخ.
ياد آن عشق حقير.
ياد آن قلب بي مهر ووفا .
گفت: دخترم عشق؛ سرابي در دل دريا هاست

عاشق

عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست.
هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت.
هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد
و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه ميکرد .
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت
و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.
اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟
چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است.
من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم.
به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است.
عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.
بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد.
نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.
اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است.
به کسي که همراهي اش کند.
به کسي که پا به پايش بيايد.
به کسي که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي.
"هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد
عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود ...

شب بارانی

شبي ست باراني ، مملو از رنجهاي روزگار، مملو از قصه هائي که به آنها عادت کرده ايم و شايد اين باران براي شستن آنها باشد.
امشب بام تمام خانه هاي شهر باراني بود و همه را شست . در شب باراني به آسماني زيبا نگاه کردم در درون صدائي مي آمد و سعي در شنيدنش داشتم ،
ولي نمي شنيدم، تمام تلاش خود را براي شنيدن مي کردم ولي هر چه گوش مي کردم هيچ چيز نمي شنيدم ،
صداي رسائي که شکوهي غمناک در دلم مي آفريد، بوي خاک، صداي برگ، شرشر باران، سيل آب ، همگي صدائي داشتند،
عغده هاي جدائي در دلم داغ داغ بود، صدا را نمي شنيدنم . همه چيز را مرور کردم تا شايد صدا آشنا گردد اما باز هم هيچ و هيچ .
با تمام صبوري از درون به بي قراري رسيده بودم و فقط اشکهايم با باران بر زمين مي ريخت ، از تمام وجود فرياد مي زدم ،
فريادي که هيچ کس نمي شنيدش و سکوت شب را نمي شکست و چه سخت فريادي بود، فقط صداي باران بود و باران و صدائي را مي فهميدم که نمي شنيدم.
احساس عروج داشتم اما پاهايم در زمين بود و اين صدا را بيشتر مي کرد. صداي فلک را مي شنيدم ، باور کن مي شنيدم ، سراپا دوست داشتم در آنجا بودم ،
شايد هم به دنبال جاي تاريکي مي گشتم که حرفي بزنم، در بين تمام هستي ، نيستي بر وجودم رخنه کرده بود.
کنار بوي خاک، صداي باران،
صداي دخترکي که با پدرش صحبت مي کرد، صداي پسري که با خود مي خواند و گريه مي کرد ،
صداي ديگري مي آمد که نمي شنيدمش فقط احساسش مي کردم.
برگي در زمين با باد اين سو و آن سو مي رفت، بي اراده، بدون تقدير و شايد هم ستم ديده،
نمي دانم چرا گريه مي کردم ولي برايم زيبا شده بود و خود را بلندتر مي ديدم، شمعي روشن کردم، شمعي که بي قرارتر از باد در پي رفتن بود.
شمع مي سوخت و مي ريخت و من مردنش را ميديدم ولي کاري از دستم بر نمي آمد از ترس مرگش او را خاموش کردم ولي فهميدم او را زودتر از آنچه برايش تقدير شده بود کشتم
چرا که شمع براي روشن شدن و مردن است نه براي خاموش بودن. اما او ديگر مرده بود چرا که کبريت من تمام شد.
صدا درون من بود و من نمي شنيدمش و فقط ميدانستم که او هست.
وه که چه باد ملايمي رخسارم را نوازش ميداد و نزديک تر از باد صدا بود و من نمي يافتمش،
خوابيدم تا او را ببينم با صداي صدا خوابيدم.

داستان آینه

بايد اول مي‌رفته به لباسشويي، چون هرسال شب عيد کت و شلوار و پيراهنش را يک بارمي‌داده لباسشويي و قبض مي‌گرفته. اما لباسشويي، با وجودي که حافظه‌ي خوبي داشت و مشتري‌هايش را - اگر نه به نام اما به چهره – مي‌شناخت، نتوانست او را به جا بياورد؛ و گفت كه متاسف است، چون آقا را خيلي کم زيارت کرده است. لطفا" ممکن است اسم مبارکتان را بفرماييد؟»

خواهش مي شود؛ واقعا" که.

«دست کم قبض، يکي از قبض‌هاي ما را که لابد خدمتتان است بياوريد، مشکل حل خواهد شد.»

بله، قبض.

آنجا، روي ورقه‌ي قبض اسم و تاريخ سپردن لباس و حتا اينکه چند تکه لباس تحويل شد را با قيد رنگ آن، مي‌نويسند. اما قبض لباس... قبض لباس را چرا بايد مشتري نزد خود نگه دارد، وقتي مي رود و لباس را تحويل مي گيرد؟ نه، اين عملي نيست. ديگر به کجا و چه کسي مي‌توان رجوع کرد؟ نانوايي؛ دکان نانوايي در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا مي‌خريد. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار ديوار دراز کشيده بود و گفت پخت نمي‌کنيم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار ديوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه‌اي که از يک دفترچه‌ي چهل برگ کنده بود.

پشت شيشه‌ي پنجره‌ي اتاق که ايستاد، خِيلکي خيره ماند به جلبک هاي سطح آب حوض، اما چيزي به يادش نيامد. شايد دم غروب يا سر شب بود که به نظرش رسيد با دست پر راه بيفتد برود اداره مرکزي ثبت احوال، مقداري پول رشوه بدهد به مامور بايگاني و از او بخواهد ساعتي وقت اضافي بگذارد و رد و اثري از شناسنامه‌ي او پيدا کند. اين که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا...

«چرا... چرا ممکن نيست؟»

با پيرمردي که سيگار ارزان مي‌کشيد و ني مشتک نسبتا" بلندي گوشه‌ي لب داشت به توافق رسيد که به اتفاق بروند زيرزمين اداره و بايگاني را جستجو کنند؛ و رفتند. شايد ساعتي بعد از چاي پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زيرزمين بايگاني و بنا کردند به جستجو. مردي که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندي به خرج داده و يک بسته سيگار با يک قوطي کبريت در راه خريده بود و باخود آورده بود. پس مشکلي نبود اگر تا ساعتي بعد از وقت اداري هم توي بايگاني معطل مي‌شدند؛ و با آن جديتي که پيرمرد بايگان آستين به آستين به دست کرده بود تا بالاي آرنج و از پشت عينک ذره بيني‌اش به خطوط پرونده‌ها دقيق مي شد، اين اطمينان حاصل بود که مرد نااميد ازبايگاني بيرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدريج داشت آشناي کار مي‌شد.

حرف الف تمام شده بودکه پيرمرد گردن راست کرد، يک سيگار ديگر طلبيد و رفت طرف قفسه‌ي مقابل که با حرف ب شروع مي‌شد، و پرسيد «فرموديد اسم فاميلتان چه بود؟» که مرد جواب داد «من چيزي عرض نکرده بودم.» بايگان پرسيد «چرا؛ به نظرم اسم و اسم فاميلتان را فرموديد؛ درآبــدارخانه!» و مـرد گفت «خير، خير... من چيزي عرض نکردم.» بايگان گفت «چطور ممکن است نفرموده باشيد؟» مردگفت «خير... خير.»

بايگان عينک ازچشم برداشت و گفت «خوب، هنوز هم دير نشده. چون حروف زيادي باقي است. حالا بفرماييد؟» مردگفت «خيلي عجيب است؛ عجيب نيست؟! من وقــت شمارا بيهوده گرفتم. معذرت مي‌خواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگويم. من... من هرچه فکر مي‌کنم اسم خود را به ياد نمي‌آورم؛ مدت مديدي است که آن را نشنيده‌ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شايد بشود شناسنامه‌اي دست و پاکرد؟»

بايگان عينکش را به چشم گذاشت و گفت «البته... البته بايد راهي باشد. اما چه اصراري داريد که حتما"...» و مرد گفت «هيچ... هيچ... همين جور بيخودي... اصلا" مي‌شود صرف نظر کرد. راستي چه اهميتي دارد؟» بايگان گفت «هرجور ميلتان است. اما من فراموشي و نسيان را مي‌فهمم. گاهي دچارش شده‌ام. با وجود اين، اگر اصرار داريد که شناسنامه‌اي داشته باشيد راه‌هايي هست.» بي درنگ، مرد پرسيد چه راه‌هايي؟ و بايگان گفت «قدري خرج بر مي‌دارد. اگر مشکلي نباشد راه حلي هست. يعني کسي را مي‌شناسم که دستش در اين کار باز است. مي توانم شما را ببرم پيش او. باز هم نظر شما شرط است. اما بايد زودتر تصميم بگيريد. چون تا هوا تاريک نشده بايد برسيم .»

اداره هم داشت تعطيل مي‌شد که آن دو از پياده رو پيچيدند توي کوچه‌اي که به خيابان اصلي مي‌رسيد و آنجا مي‌شد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلي که بايگان پيچ واپيچ‌هايش را مي‌شناخت. آنجا يک دکان دراز بودکه اندکي خم درگرده داشت، چيزي مثل غلاف يک خنجر قديمي. پيرمردي که توي عبايش دم در حجره نشسته بود، بايگان را مي‌شناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتري برود ته دکان. بايگان وارد دکان شد و از ميان هزار هزار قلم جنس کهنه و قديمي گذشت و مرد را يکراست برد طرف دربندي که جلوش يک پرده‌ي چرکين آويزان بود. پرده را پس زد و در يک صندوق قديمي را باز کرد و انبوه شناسنامه‌ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت «بستگي دارد، بستگي دارد که شما چه جور شناسنامه‌اي بخواهيد. اين روزها خيلي اتفاق مي‌افتد که آدم‌هايي اسم يا شناسنامه، يا هردو را گم مي‌کنند. حالا دوست داريد چه کسي باشيد؟ شاه يا گدا؟ اينجا همه جورش را داريم، فقط نرخ‌هايش فرق مي‌کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را مي‌کنيم. بعضي‌ها چشم‌شان رامي‌بندند و شانسي انتخاب مي‌کنند، مثل برداشتن يک بليت لاتاري. تا شما چه جور سليقه‌اي داشته باشيد؟ مايليد متولد کجا باشيد؟ اهل کجا؟ و شغل‌تان چي باشد؟ چه جور چهره‌اي، سيمايي مي‌خواهيد داشته باشيد؟ همه جورش ميسر و ممکن است. خودتان انتخاب مي‌کنيد يا من براي‌تان يک فال بردارم؟ اين جور شانسي ممکن است شناسنامه‌ي يک امير، يک تاجر آهن، صاحب يک نمايشگاه اتومبيل... يا يک... يک دارنده‌ي مستغلات... يا يک بدست آورنده‌ي موافقت اصولي به نام شما دربيايد. اصلا" نگران نباشيد. اين يک امر عادي است. مثلا" اين دسته ازشناسنامه‌ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ويژه است که... گمان نمي‌کنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و اين يکي دسته به امور تبليغات مربوط مي شود؛ مثلا" صاحب امتياز يک هفته نامه يا به فرض مسؤول پخش يک برنامه‌ي تلويزيوني. همه جورش هست. و اسم؟ اسم‌تان دوست داريد چه باشد؟ حسن، حسين، بوذرجمهر و ... يا از سنخ اسامي شاهنامه‌اي؟ تا شما چه جورش را بپسنديد؛ چه جور اسمي را مي‌پسنديد؟»

مردي که شناسنامه‌اش راگم کرده بود، لحظاتي خاموش و انديشناک ماند، وز آن پس گفت «اسباب زحمت شدم؛ باوجود اين، اگر زحمتي نيست بگرد و شناسنامه‌اي برايم پيداکن که صاحبش مرده باشد. اين ممکن است؟» بايگان گفت «هيچ چيز غيرممکن نيست. نرخش هم ارزان‌تر است.»

ممنون؛ ممنون!

بيرون که آمدند پيرمرد دکان‌دار سرفه‌اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک مي گشت تا کرکره رابکشد پايين، و لابه لاي سرفه‌هايش به يکي دو مشتري که دم تخته کارش ايستاده بودند مي‌گفت فردا بيايند چون «ته دکان برق نيست» و ... مردي که در کوچه مي‌رفت به صرافت افتاد به ياد بياورد که زماني در حدود سيزده سال مي‌گذرد که نخنديده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با يک حس ناگهاني متوجه شد که دندان‌هايش يک به يک شروع کردند به ورآمدن، فرو ريختن و افتادن جلو پاها و روي پوزه‌ي کفش‌هايش، همچنين حس کرد به تدريج تکه‌اي از استخوان گونه، يکي از پلک ها، ناخن‌ها و... دارند فرو مي‌ريزند؛ و به نظرش آمد، شايد زمانش فرا رسيده باشد که وقتي، اگر رسيد به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزديک پيش بخاري و يک نظر – براي آخرين بار – در آينه به خودش نگاه کند!

ساعت ویژه

مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي

گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است.

به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا

مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

  

پسر عاشق

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

داستان پیر مرد

پیرمردی صبح زود از خانه خارج شد.در راه با ماشینی

 تصادف کرد.رهگذران به سرعت او را به بیمارستان

 رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.

سپس به او گفتند:باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم

 جائی از بدنت شکستگی نداره.پیرمرد غمگین شد وگفت:خیلی

 عجله دارم نیازی به عکسبرداری نیست پرستاران از او دلیل

 عجله اش را پرسیدند.گفت:همسرم در خانه سالمندان است.

من هر روز صبحان را با او میخورم.امروز به اندازه کافی دیر کردم

.نمیخواهم دیگر تاخیر کنم.یکی از پرستاران گفت:خودمان به

 او خبر میدهیم منتظرت نباشد.پیرمرد اندوهگین شد و گفت:خیلی

 متاسفم.او آلزایمردارد.چیزی را متوجه نمیشود.او حتی مرا نیز

 نمیشناسد.پرستار با حیرت گفت:وقتی شما را نمیشناسد پس چرا

 هر روز صبح برای صرف صبحانه نزد او میروید؟پیرمرد با صدای

گرفته ای گفت:اما من که میدانم او چه کسی است.

داستان بسیار زیبای گنجشک و خدا

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .

 فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت :

می اید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و

 یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارم .

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

 با من بگواز انچه سنگینی سینه توست .

گنجشک گفت : لانه ای کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم

و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی

 این طوفان بی موقع چه بود ؟

چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست .

سکوتی بر عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به زیر انداختند .

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود خواب بودی ،

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند انگاه تو از کمین مار پر گشودی .

 گنجشک خیره در خدای خود ماند .

 

خدا گفت : که چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم ازتو دفع کردم

 و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی .

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .

 

...

ناگهان چیزی درونش فرو ریخت .

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

داستان عشقولانه فوق العاده

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .هيچ کس اونو نمی ديد .

همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن. همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .از سکوت خوششون نميومد .اونم می زد .غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون میزد .چشمش بسته بود و می زد .صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .بدون انتها , وسيع و آروم .يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .احساس کرد همه چيش به هم ريخته .

دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .سعی کرد به خودش مسلط باشه .يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .نمی تونست چشاشو ببنده .هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .چشاشو که باز کرد دختر نبود .يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .ولی اثری از دختر نبود .نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .....
شب بعد همون ساعت وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .با همون مانتوی سفيد با همون پسر .هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,مثل شب قبل با تموم وجود زد .احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .چقدر آرامش بخشه .اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .

 

به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .شب های متوالی همين طور گذشت .هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .ولی اين براش مهم نبود .از شادی دختر لذت می برد .و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .سه شب بود که اون نيومده بود .سه شب تلخ و سرد .و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .اونشب دختر غمگين بود .پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .نمی تونست گريه دختر رو ببينه .چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو به خاطر اشک های دختر نواخت ....
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .يه جور بغض بسته سخت يه نوع احساسی که نمی شناخت يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .قرار نبود که عاشق بشه ... عاشق کسی که نمی شناخت .ولی شده بود ... بدجورم شده بود .احساس گناه می کرد .ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد ....

يک ماه ازش بی خبر بود .يک ماه که براش يک سال گذشت .هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...آرزوش فقط يه بار ديگه ديدن اون دختر بود .يه بار نه ... برای هميشه .اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر با همون پسر از در اومد تو .نتونست ازجاش بلند نشه .بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه .و شروع کرد .دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟

صداش در نمي اومد .آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ...

يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش فقط برای اون مثل هميشه فقط برای اون زد اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره دختر می خنديد پسر می خنديد و...

 يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد آروم و بی صدا پشت نت های شاد موسيقی بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد ..............

داستان مرد عاشق با خدا

عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست.
هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت.
هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد
و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه ميکرد .
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت
و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.
اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟
چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است.
من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم.
به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است.
عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.
بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد.
نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.
اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است.
به کسي که همراهي اش کند.
به کسي که پا به پايش بيايد.
به کسي که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي.
"هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد
عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود ...

می پرستیدمش....

عاشقش بودم...می پرستیدمش...
همیشه این ترس تو من بود که اونم منو دوست داره...
ترسی که از بچگی با من پا گرفته بود...
نکنه یه روز بذاره بره من بمونم و این دلم..
جواب دلمو چی بدم که غرورشو شکستم؟...
ولی هر بار که میدیدمش میگفتم نه...اون منو دوست داره....

چرخ زمان چرخید و چرخید تا اینکه از چیزایی که میترسیدم سرم اومد...

بتی که میپرستیدم دیگه تو بتکده نبود....

یه بت پرست دیگه قدر بت منو دونست و اونو از جلوی چشمم دزدید...

من موندم و یه دنیا خاطره زمانی که بهش میگفتم عاشقشم...

بارها به خودم گفتم کاش لحظه ای که بت منو میبردن یه دل سیر ازش خداحافظی میکردم...

کاش میدونستم من بنده چه کمی تو عبادت کرده بودم که بتم ازم راضی نبود....

چشمامو میبستم و اون بت رو به شکل انسان جلوی خودم تصور میکردم....

جلوش زانو زدم و با چشمایی که از اشک قرمز بود به بالا نگاه کردم و توی چشماش گفتم که عاشقتم...

با یه لبخند ملیح سرشو اورد پایین...اورد دم گوشم...

خوشحال شدم که عبادتم به درگاهش مستجاب شده...

اون دیگه منو غلام خودش میدونه...

تو قلب بتم جزو دوستان و محارمش حساب میشم...

خم شد و به جای نجوا کردن این رویاهای شیرین توی گوشم اروم دستمو از پشت بست...

منم حسب بندگی سر طاعت دل فرود اوردم ولی هنوز تو چشمش زل زده بودم...

فهمیده بودم بت از من قربانی میخاد...

دلش میخاد با ارزش ترین چیزمو...قلبمو بهش بدم تا اثبات کنم که از ته ته قلبم دوستش دارم...

باکی از مرگ نبود....قلب مال اون بود چه بیرون تن چه درون....

رو همون حالت دو زانو زل زدم تو چشمش و اون با همون لبخند ملیح قد راست کرد و به خورشید تو افق خیره شد...

میدونست عاشق سرخی غروبم...واسه همین میخواست دم غروب سینه ام رو بشکافه...

اسمون سرخ شد...همرنگ چشمای من...همرنگ خون تو رگم و همرنگ قلبی که به عشق بت میتپید...

بت اروم از زیر لباس شاهنشاهیش یه خنجر نازک در اورد...ولی بلند...

خوب میدونست قلب من تو اعماق وجودمه...

هر کسی راحت بهش دست پیدا نمیکنه...

واسه همین خنجرش بلند بود...

به بلندای شبایی که به عشقش تو تنهایی زیر پتو های های گریه کرده بودم...

با افتخار سرمو گرفتم بالا و اماده قربانی شدن شدم...

مثل یه سرباز وفادار به وطن که تنها جرمش دوست داشتن و عشق بود...

تو چشمای بت نگاه کردم...زلال مثل چشمه های کوهساران...مهربان مثل افتاب...پهناور مثل افق و پر خاطره مثل سایه بید مجنون...

خنجرو اروم روی قفسه سینه ام گذاشت و اروم تو گوشم نجوا کرد:خداحافظ...

منم اروم گفتم خدا حافظت باشه کسی که خدای من بودی و هستی...

واحساس کردم نوک تیز خنجر نازک و بلند توی قلبم جایی که مرکز پرستش بت بود فرو رفت...

لباسم همرنگ اسمون شد...

خون از لای سینه بیرون میزد و من همچنان با چشمانی که به زوال مرگ پیش میرفت و بی رمق میشد تو چشمان بتم زل زدم و گفتم سلام بر سلطان...

السلام علیک یا سلطان و یا رفیق و یا عزیز...

بی حال  رو دو زانو نشستم...و به بت زل زدم....

با چشمان اشکبار و خسته و بی رمق...

بت هوس کرد دل منو کامل مال خودش کنه....

با لبخند ملیحش تو چشام زل زد و اروم اروم مثل سرعت مورچه خنجرشو میکرد توی قلبم...

از دیدن جون دادن من لذت میبرد...

دستای من بسته بود و تقلای من عاجزانه...

اما اون خدا بود و از دیدن عجز من شاد میشد و دل من به شادی اون شادتر...

اروم سرمو به سینه فشرد و گفت:اروم بنده...

اروم رو بال موج بخواب و به دریا سفر کن...

اروم رو بال نسیم بخواب و به اسمونا سفر کن...اروم...

در حالی که من جون میدادم و بدنم تکون میخورد....

روح از کالبد خارج شد...

قربانی با رضایت کامل بز فراز قله بلند....رو به افق...

زمانی که اسمان سرخی غروبو در بغل داشت  عشقشو به بت ثابت کرد...

چشمانش باز موند...

بدن بی جانش بر فراز بلندی موند تا دیگران بدانند در اوج عشق همه چیزشو فدای بت کرد...

چشمانش باز موند تا اونایی که قربانیو پیدا میکنن بفهمن که چشم به راه برگشتن بته....

و دستاش بسته تا بدانند او یه عاشق دل و سر سپرده بود....

و لباسش سپید مانند عشقی که در دل داشت...

با حسرت توی چشم منتظر و چشم به راه امدن بتی هستم که مستانه از گرفتن جان قربانیش کالبد اونو ترک کرد...

او ارام امد...

همون طور هم ارام و با وقار رفت و من موندم و چشمای پر از حسرت دیدار دوباره او و یه کالبد بی قلب...

میدونم بت یه روز دوباره سر مزار قربانی اش میاد...چشم به راهتم بت من... 

و ایندفعه عاشقانه تر از قبل می پرستمت...

صدای باران

شب باراني

شبي ست باراني ، مملو از رنجهاي روزگار، مملو از قصه هائي که به آنها عادت کرده ايم و شايد اين باران براي شستن آنها باشد.
امشب بام تمام خانه هاي شهر باراني بود و همه را شست . در شب باراني به آسماني زيبا نگاه کردم در درون صدائي مي آمد و سعي در شنيدنش داشتم ،
ولي نمي شنيدم، تمام تلاش خود را براي شنيدن مي کردم ولي هر چه گوش مي کردم هيچ چيز نمي شنيدم ،
صداي رسائي که شکوهي غمناک در دلم مي آفريد، بوي خاک، صداي برگ، شرشر باران، سيل آب ، همگي صدائي داشتند،
عغده هاي جدائي در دلم داغ داغ بود، صدا را نمي شنيدنم . همه چيز را مرور کردم تا شايد صدا آشنا گردد اما باز هم هيچ و هيچ .
با تمام صبوري از درون به بي قراري رسيده بودم و فقط اشکهايم با باران بر زمين مي ريخت ، از تمام وجود فرياد مي زدم ،
فريادي که هيچ کس نمي شنيدش و سکوت شب را نمي شکست و چه سخت فريادي بود، فقط صداي باران بود و باران و صدائي را مي فهميدم که نمي شنيدم.
احساس عروج داشتم اما پاهايم در زمين بود و اين صدا را بيشتر مي کرد. صداي فلک را مي شنيدم ، باور کن مي شنيدم ، سراپا دوست داشتم در آنجا بودم ،
شايد هم به دنبال جاي تاريکي مي گشتم که حرفي بزنم، در بين تمام هستي ، نيستي بر وجودم رخنه کرده بود.
کنار بوي خاک، صداي باران،
صداي دخترکي که با پدرش صحبت مي کرد، صداي پسري که با خود مي خواند و گريه مي کرد ،
صداي ديگري مي آمد که نمي شنيدمش فقط احساسش مي کردم.
برگي در زمين با باد اين سو و آن سو مي رفت، بي اراده، بدون تقدير و شايد هم ستم ديده،
نمي دانم چرا گريه مي کردم ولي برايم زيبا شده بود و خود را بلندتر مي ديدم، شمعي روشن کردم، شمعي که بي قرارتر از باد در پي رفتن بود.
شمع مي سوخت و مي ريخت و من مردنش را ميديدم ولي کاري از دستم بر نمي آمد از ترس مرگش او را خاموش کردم ولي فهميدم او را زودتر از آنچه برايش تقدير شده بود کشتم
چرا که شمع براي روشن شدن و مردن است نه براي خاموش بودن. اما او ديگر مرده بود چرا که کبريت من تمام شد.
صدا درون من بود و من نمي شنيدمش و فقط ميدانستم که او هست.
وه که چه باد ملايمي رخسارم را نوازش ميداد و نزديک تر از باد صدا بود و من نمي يافتمش،
خوابيدم تا او را ببينم با صداي صدا خوابيدم.

داستان عشقولانه عاشقانه تصادف

به نام خدا

روزی دختر و پسری در حال برگشتن از فیلم بودند.
پسر از سکوتی که در میان آنها روان بود متوجه شد اتفاق خاصی افتاده است.
دختر از پسر خواست تا ماشین را نگاه دارد تا او صحبت کند.
دختر به پسر گفت که احساسش نسبت به پسر عوض شده و زمان آن رسیده که هر کس به دنبال کار خود برود.
پسر در حالی که داشت دست در جیب خود میکرد تا نوشته ای تا شده را به دختر بدهد قطره اشکی بر صورتش روان شد.
در همان زمان راننده ای مست در حال رانندگی با سرعت بالا در همان خیابان بود.
راننده مست ناگهان منحرف شد و دقیقا به سمت راننده ماشینی که دختر و پسر در آن بودند برخورد کرد و پسر را کشت.
به طور معجزه آسایی دختر زنده ماند و به یاد نوشته افتاد آن را باز کرد و خواند.پسر اینطور نوشته بود:

" بدون عشق تو من خواهم مرد. "

داستان عشق یکی از علی های دنیا

5 سالم بود که
يک روز احساس کردم چقدر به يلدا علاقه دارم
اون دختر عمه ام بود
و داستان من اينطوري اغاز شد
هيچ نمي دونستم با اين علاقه چقدر زندگي من متحول ميشه
من هر روز بيشتر از روز قبل بهش علاقه مند مي شدم
طوريکه تو 12 سالگي معني عشق رو فهميدم
اونم با تمام وجودم
توي اون دوران که همه دنبال بازي بودن و مي خواستن شخصيتشون رو شکل بدن من تنها
به يلدا فکر مي کردم و بس
تا اينکه رسيديم به کنکور
سال اول من قبول شدم و اون قبول نشد
من دو روز تمام گريه مي کردم و هيچي نمي خوردم
اصلا برام مهم نبود که خودم قبول شدم
حاضر بودم اون قبول بشه ولي من نشم درحالي که رشته مورد علاقه ام قبول شده بودم
نشستم دوباره خوندم چون مي خواستم اونم قبول بشه
با خودم عهد بسته بودم اگر اون قبول نشد منم نرم دانشگاه
تا اينکه سال دوم هم اون قبول شد , هم من
من شهر خودمون اصفهان قبول شدم اما اون بندرعباس قبول شد
من هميشه منتظرش بودم که بياد و ببينمش
ولي اون اينقدر دیر به دير مي اومد که باعث ميشد فکرهايي به ذهنم برسه که اصلا دوسشون نداشتم
تا اينکه يک روز
خواهرش به من شک کرد و گفت علي تو , توي دلت يه چيزي هست
به من بگو شايد بتونم کمکت کنم من هم بهش جريان رو گفت
اون خيلي خوشحال شد چون من رو خيلي دوست داشت و گفت من مي دونم که يلدا هم عاشق توست
ولي الان دست نگه دار و بهش نگو چون اون الان خيلي حساسه
منم قبول کردم
نه باور کردني نيست که 8 سال تمام بهش چيزي نگفتم
اما من اين عشق رو 8 سال توي قلب و دلم نگه داشتم
يک مدت دانشگاه اون ها تعطيل شد ولي مال ما نه
يه روز اومد پيشم و بهم گفت علي يه مشکلي برام پيش اومده گفت که :
يه پسره هست توي دانشگاه همش مزاحمم مي شه هر جا مي رم مياد
تو دانشگاه اصلا ولم نمي کنه
چي کار کنم؟؟؟؟
منم بهش گفتم برو بهش بگو من نامزد دارم و اگه بفهمه ....
و اونم گفت که من نامزد ندارم منم گفتم خوب تو فرض کن داري
اونم گفت باشه بهترين کار همينه
به اين اميد راهنماييش کردم که نذارم کسي مزاحمش بشه يه مدت که از اين جريان گذشت
بهم زنگ زد و ازم خواست توي درسها کمکش کنم
منم کمکش مي کردم
اخرين بار همين تابستوني بود که رفت ديدمش
براش رفتم يه هديه خريدم
تا روز آخر بهش بدم
و دادم
زنگ زد ازم تشکر کرد
ولي من حس کردم ناراحت شده
تا اينکه دو ماه پيش متوجه يه موضوعي شدم
اونم کاملا اتفاقي
متوجه شدم با يک اقايي ريختن روي هم و قراره همين چند روز ديگه نامزد کنن
يک هفته تمام غذا نخوردم
دنيا روي سرم خراب شد
نمي دونم يلدا از کجا متوجه شده بود که من حالم خرابه
بهم زنگ زد
جمله اش دقيقا اين بود:
" به من اصلا فکر نکن من از تو نفرت دارم و اصلا تو لياقت منو نداري "
منم گفتم خيلي دوستت دارم ولي حيف قدر اين دوست داشتن رو ندونستي
گفت برام مهم نيست
گفتم از همون اول مي دونستي من دوست دارم اره ؟؟؟
گفت اره مي دونستم
گفتم چرا همون اول نگفتي
گفت به من چه خودت بهم علاقه مند شدي
گفتم هيچ وقت از دستت ناراحت نمي شم و برات آرزوي موفقيت مي کنم
اميدوارم توي زندگيت هميشه موفق باشي
گفت اصلا تو برام مهم نيستي
حتي اگر هم مي خواي نفرينمم کني بکن
گفتم هرچي دوست داري بگو
من تنها برات اروزي موفقيت مي کنم و بس
گفت ديگه به من فکر نکن باشه
گفتم تو هرچي بگي انجام مي دم
باشه ديگه تا ابد بهت فکر نمي کنم
گفت برات اروزي موفقيت مي کنم
گفتم همين يک جمله ات براي من مثل اين بود که دنيا رو بهم دادن
واقعا ازت ممنونم
گفت ديگه اسممو نيار
گفتم باشه عشق من
گفت ديگه بهم نگو عشق من
گفتم باشه
زندگي من
گفت ديگه بهم نگو زندگي من
گفتم باشه هستي من
گفت اصلا هيچي به من نگو باشه
گفتم باشه اي غريبه که آشناترين بودي براي من
گفت خداحافظ
گفتم به اميد ديدار
بعد از اين تلفن پا شدم
گفتم ديگه بسه
من دوستش دارم
و مي خواستم خوشبختش کنم
اونم حالا به اون چيزي که دوست داره رسيده
پس بايد خوشحال باشم
و چون بهش قول دادم که ديگه بهش فکر نکنم
پس فراموشش مي کنم
چون اون الان با يکي ديگه است
و ديگه همه چيز تموم شده
هرچند هميشه ته قلبم مي گم اگر مي موند به خدا قسم حتي جونم رو تقديمش مي کردم
اما اون رفت و من موندم با يه دنيا احساس به يلدا
چون دوسش دارم ازش ميگذرم
و براش آزروي خوشبختي ميکنم
خوب ديگه اينم پايان عشق من بود