اینقدر دلتنگشم!!!

کاش لحظه ی مرگم امشب بود .

کاش مرغ نفست با من بود

کاش با من بودی و می گفتی

که این قصه همه در فکرم بود

کاش بانوی شهر مشرق با من بود

کاش با مهربانی و خوبی با من بود

کاش چشمانم میدید روزی را

که دستانت محرم دردم بود

سیل اشکی گرفت چشمم را

این ها همه قصه ی عشقم بود

بی تو حتی در اوج خنده هام

بر لب خشکیده ام ماتم بود

کاش با من بودی همه ی ذکرم بود

این ذکر همه در فکرم بود

این ای کاشها همه در فکرم بود

خاطر من همه شب ماتم بود

کاش لحظه ای با من می بودی

آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود

آن شادی را ندیدم هرگز من

آن شادی همه در فکرم بود

تجربه ی بی مهری مرگ من است

این گفته کلام آخر بود

کاش میگفتی حرفی که رازت بود

که همه دردم در رازت بود

کاش میگفتی حرف دلت را

ولی این حرف دل صدای نازت بود

این نگفتن ارزش غم را نداشت

غم من نگفتن رازت بود

روزگاری غم و غصه ی من

صدای دلنواز سازت بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

ادامه نوشته

نامه ی بدون آدرس

دلم میخواست یه خونه داشتم کنار ساحل، حالا فرق نمی کنه چه ساحلی و کجا باشه، یه جایی آروم

که صبح از خواب بلند می شی پنجره رو باز میکنی صدای آب و پرنده به گوش ات بخوره، قبل از اینکه برم

سر میزنه صبحانه با دوچرخه کنار ساحل می چرخیدم برای خودم، دستام باز میکردم و با همه وجودم

 بادی که از دریا می اومد سمت ساحل رو بغل می کردم و می ذاشتم این باد نوازشم کنه همه تن و

روحم رو... بعدش می اومدم برای خودم چای می ریختیم و خیلی آروم همونطوری که کنار پنجره ایستادم

 و صدای پرنده ها رو گوش میدادم چای تلخ رو مزه مزه می کردم و توی ذهنم به تو فکر می کردم که الان

 کجایی، چیکار میکنی، یاد من هستی یا نه... بعدش که چای خوردن آروم آروم تمام شد می رفتم

پشت میز کارم و شروع می کردم به نوشتن نامه، ولی این بار مخاطب داشت، برای تو می نوشتم از

ساحل اینجا برات تعریف می کردم، از آرامشی که ریخته شده توی وجودم، از دوچرخه سواری های

صبحگاهی، از پیاده روی عصرگاهی کنار ساحل و از همه این لذت های که تنهای نصیبم شده .... بعدش

نامه رو می ذاشتم توی پاکت و اسمت رو می نوشتم و میذاشتمش توی کمد کنار بقیه نامه های دیگه

که هر روز برات نوشتم تا وقتی آدرس یا نشونی ازت پیدا کردم برات پست کنم.....

جای غم باد هر آندل که نخواهد شادت...

   جای غم باد هر آندل که نخواهد شادت...   

.

.

بهار میرسد

.

گلم

.

به ابر اعتماد کن.

.

که شبنمی که مانده بود در فراق

.

به یک بهانه

.

در دلش

.

شلاله بار میدهد...

.

من از ستاره خالیم

.

پر از سکون

.

وبا شتاب ... راهــی ام.

.

کنار تو ،

.

ستاره ها

.

مرا احاطه میکنند

.

کنار تو ،

.

درنگ میشود سرود هر شتاب .

.

کنار تو

.

خجسته میشود بهار

.

ستوده میشود شباب

.

بغل بغل بغل کتاب

.

کتاب ناب ِ ناب ِ ناب

.

کهنه’ کهنه

.

گیج ِ خواب

.

به گوشه ای که چشم ِ توست ،

.

هی نگاه میکنند.

.

پر از تو میشود کلام.

.

پر از سپید و سادگی

.

ترا به درد محنتی نبینمت

.

که

.

بی تبسمی

.

که در کنار چشم توست ،

.

خاصه این بهار...

.

لحظه ای مرا مباد

  ع  ش  ق

ادامه نوشته

عشق یعنی ....

 

ادامه نوشته

اگه می تونی کلیک کن!!!

ادامه نوشته

سیر تکاملی بعضی چیزا!!

ادامه نوشته

درس اخلاقی!!!

درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای
 
ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می
 
 کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من
 
برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و
 
ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه
 
 قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»...
 
 پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه:
 
«حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه
 
ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال
 
 کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه:
 
حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از
 
 ناهار توی شرکت باشن»!
 
 نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
ادامه نوشته

سير تکامل آقا پسرها و دختر خانمهای گل...

ادامه نوشته

قابله توجه بعضیا!!!(البته دختر خانوما)

ادامه نوشته

مشخصات دوختر پسرای خوب!!!

ادامه نوشته

عشق بهتره یا دوستی؟؟؟

بد شانسی یعنی این!!!

ادامه نوشته

اینم آخر عاقبت  آرزوهای خانم ها!!!

عجایب

 

 

ادامه نوشته

شکار لحظه ها

ادامه نوشته

اینا خنده دارن؟

ادامه نوشته